|
روجلد
مقدمه
یاداشتهای کیومرث صالح
دادگاه صحرایی قاضی ها و محاکمه آنها
اتهامات قاضی محمد که بخاطر اینها ...
اتهامات رد شده از سوی قاضی محمد
عکسهایی ازرهبران فرقه و حزب دمکرات در عین بستن قرارداد
اتهامات سیف و صدر قاضی
درباره ریزه کاریهای دادگاه قاضی ها
شعر حماسی ابوالقاسم صدر قاضی
سه ماه بعد و محاکمه پیشوا (قاضی محمد)
محاکمه محمد حسین سیف قاضی
محاکمه ابوالقاسم صدر قاضی
نحوه بردن قاضی از زندان به محل اعدام و برخورد قاضی محمد
وصیت نامه پیشوا (قاضی محمد)
وصیت و راهنمایی هایی لازم قاضی محمد به ملت بزرگ کرد
اعدام با چوبه دار خلاف شرح اسلام از گفته های پیشوا
برخورد محمدحسین سیف قاضی بعد از اعدام قاضی محمد
نحوه اعدام ابوالقاسم صدر قاضی
عکسی از باز گشت جبهه سقز ( روستای سراب)
ادامه سخنان کیومرث صالح خبرنگار دربار شاه و مجله تاج کیانی
تنظیم
لقمان حاجی
متن کامل اسرار
محاکمه
قاضی محمد و صدر
و سیف قاضی
نویسنده :
بدرالدین صالح
مترجم : هیوا
ناشر: بنکه ی ئه
ده بی پیشه وا
چاپخانه : تیشک
– دهوک
به نام خدای
قاضی
درباره
محاکمه و دادگاهی قاضی محمد و صدر و سیف قاضی سخن بسیار گفته اند و
نوشته اند این نوشته ها به دو دسته تقسیم می شوند.
دسته اول:
کسانی هستند که خواسته اند تاریخ را بهم بزنند و در میان ملت کرد
اختلافات و تفرقه بیاندازند این دسته از آنجا که با ملت کرد دشمن
بوده اند و هستند سخنان بیهوده و اعمال ناشایست بدور از این
بزرگواران نسبت داده اینها سعی کرده اند که تاریخ ملت کرد را بهم
بزنند البته مشخص است که جلو روز را با سرند نمی توان گرفت دلیل هم
دلسوزی و دوستی و وفاداری ملت کرد به قاضی ها و راه مبارک و
پیروزمندانه آنهاست.
دسته دوم:
نویسندگانی هستند آن بزرگوارانی که بی خوابی چشیده اند و با دقت
هر چه تمام تر مطالعه و تحقیقات فراوان سعی کرده اند اسرار از بین
بردن حکومت کردستان و سر محاکمه قاضی محمد همیشه زنده را آشکار
سازند.
اما آنچه که
در حال حاضر در دست ماست متن کامل نوشته هایی است که به قلم سروان
کیومرث صالح خبرنگار مجله ارتش شاهنشاهی ایران می باشد که خود
شخصاٌ در محاکمه قاضی ها حضور داشته و عین این دادگاهی را بصورت
جزوه مخصوصی چاپ نموده و در بین افسران عالی رتبه و مطمئن شاه
ایران و افراد نزدیک شاه پخش نموده است.
در همین
شماره مخصوص که به نام ( تاج کیانی ) نوشته شده در ستاد ارتش مرکز
فرماندهی کل بایگانی شده که ما آنرا گرفته ایم و آنرا به زبان کردی
ترجمه نموده ایم.
مهم بودن این
مدرک در این است که سروان کیومرث صالح مانند خبرنگار واراسته و
زرنگ در عین دادگاهی و محاکمه قاضی ها شرکت نموده و قدم به قدم
آنرا یادداشت نموده است زیرا سروان کیومرث صالح خواهرزاده سرلشکر
فریدون جم بوده که او هم شوهر « شمسی» خواهر شاه ایران است به همین
خاطر مورد اعتماد شاه ایران بوده است.از این رو تمام مدارک و نامه
های محرمانه شاه ایران در دست سروان کیومرث صالح بوده است تا هر
چند وقت تعدادی از آنها را چاپ و در میان افسران عالی رتبه پخش کند
و یا پس از تنظیم آنها را به آرشیو محرمانه لشکر ایران ببرد و
بایگانی نماید.
مشخص است چاپ
اینگونه مدارک و اخبار بخاطر دلگرمی افسران لشکر ایران بوده است.
در حال حاضر
هم همین طور است نامه ها یا روزنامه ها در آخر هر سال جمع آوری و
در آرشیو مخصوصی نگهداری می شوند.
آنچه در دست
دارید عین محاکمه قاضی ها است که بصورت مستقل در همین مجله «
قوتابیان» چاپ گردیده است.
یادداشتهای
کیومرث صالح
سروان کیومرث
صالح می نویسد: بعد از اتمام محاکمه قاضی ها واعدام آنها تمامی این
دادگاهی و محاکمه را بدون کم و زیاد در ماهنامه چاپ و مسائل
محرمانه آن را در ویژه نامه « تاج کیانی » چاپ نمودم. اما قبل از
آنکه منتشر شود من را به دادگاه ارتش احضار کردند. در آنجا به من
گفتند تو به جرم افشاء اخبار و مدارک محرمانه محاکمه قاضی ها
گناهکار شناخته شده ای .« کیومرث صالح » می گوید درجه
سروانی را از من کندند و به یک سال زندان محکوم گردیدم به همین
خاطر هم ماهنامه متوقف شد و هم این اخبار پخش نشد.
کیومرث این
اخبار را بعد از آزاد شدن از زندان در ماهنامه شماره 75 سال 1326(
1947 ) منتشر نموده است.
و همچنین قبل
از این در شماره 66 سال 1946 همین ماهنامه می نویسد: بعد از پایان
جنگ جهانی دوم و مراجعت لشکر روس و انگلیس به وطن خود ارتش ایران
به جنب و جوش افتاد.
این خبرنگار
در شماره « 44 تا 64 » همین ماهنامه واقعه های سال « 1943 تا 1946
» کردستان و آذربایجان را بطور مفصل و اسرار مهمی را منتشر نموده و
بعضی ها را بایگانی نموده است.
در بیشترین
شماره های ماهنامه,
نامه های وفاداری و دلسوزی رئیس طائفه دهبکری
,
علی یار اسعد و رئیس عشیره مامه ش
,
قرنی آقا عشایر و رشید بگ هه رکی و حسن تیلو و قوقیاس مامه دی
و نوری بگ بگزاده و محمدامین چپی هه رکی و حمزه قادری مامه ش و
غیره برای شاه و دربار آن منتشر شده یا در آرشیو ارتش بایگانی شده
است.
اما عجیب تر
از همه پیوندی عمر خان شکاک است به دربار شاه که دراین مدت که
عمرخان امیر لشکر حکومت کردستان بوده از سقز و اطراف نزدیک به 17
نامه برای مطمئن کردن دربار شاه حاکی از دلسوزی خود برای شاه ایران
فرستاده و خود را به عنوان سرباز درباز شاه معرفی می کند و خود را
مجری امر و فرمان دربار معرفی نموده . این نامه در حال حاضر در
آرشیو ارتش ایران محافظت می شود.
جای تأمل است
که سردار دهبکری
,
علی یار در یکی از نامه ها چگونگی رفتنشان با قاضی محمد به باکو و
آذربایجان روسیه و جلساتشان بدون کم و کسری بطور کامل برای شاه
ایران نوشته و آنها را با خبر نموده است.
نمی توان در
این بحث کوتاه تمامی مطالب این نامه ها را ذکر کرد
,
اما در میان تمام این نامه ها علی یار بزرگترین ضربه به حکومت
کردستان زده و از لحاظ شمارش بیشترین نامه ها را از عمرخان شکاک به
دربار شاه نوشته است و حتی به محض فرار کردن لشکر روس از کردستان
عمرخان با عجله نامه ای به دربار شاه می نویسد,
در این نامه از شاه می خواهد هر چه زودتر ارتش ایران به کردستان
بیاید و نوشته من خودم و تمامی ایل شکاک مانند سرباز شاه
ایران
حاضریم
فرمانتان را اجرا کنیم . به خاطر اطمینان شاه دو فرزند خود را به
نامهای قادر و احمد به دربار شاهنشاه به تهران می فرستد تا در
هنگام آمدن ارتش ایران به کردستان خصوصاٌ به مهاباد ارتش را
راهنمایی کند.
غیر از
عمرخان هم بسیاری از رئیس طائفه های کرد بخاطر مطمئن ساختن شاه
ایران و اثبات اینکه نوکران حلقه بگوش شاه هستند پسران و نزدیکان
خود را روانه تهران کرده بودند. « تا حق نوکری را بهتر ادا کنند»
مترجم .« دار هوره ی له خو نه بی نا قه لشی وه رگیر».ُ
سروان کیومرث
صالح نوشته است: در روز 17 آذر ماه چند لشکر ایران متشکل از
توپخانه و تیربار و چند تانک فرسوده از تهران بطرف تبریز براه
افتادند 3 روز بعد یعنی 20 بیستم آذر ماه در اطراف تبریز مستقر
شدند. اما به محض خبردار شدن همه سران حکومت آذربایجان پا به فرار
گذاشتند و به طرف روسیه رفتند اما ارتش ایران تا اطمینان کامل روز
بعد یعنی روز 21 ماه آذر از رفتن به داخل شهر تبریز خودداری نمود
,
در اینجا سروان کیومرث صالح می نویسد من بخاطر آماده کردن شماره
جدید ماهنامه « تاج کیانی » به تهران برگشتم.
در روزهای
بعد حکم رفتن به کردستان برای ارتش صادر شد. به همین خاطر این چند
لشکر ارتش که در ابتدای حکومت کردستان در سنندج و کامیاران و
دیواندره تا نزدیک سقز مستقر
بودندو
گاه گاهی با
لشکر حکومت کردستان می جنگیدند
,
در همین اثنا حکم رفتن به مهاباد از تهران صادر شد. لشکر تهران و
چند لشکر دیگر ایران از تبریز برای رسیدن به بقیه لشکر از راه
قزوین بطرف کردستان فرستاده شدند.
این لشکرها
روز « 20 » بیستم ماه آذر به سقز رسیدند و از آنجا با راهنمایی
رئیس طائفه های کرد خودفروخته و به اصطلاح خودمان جاش از جاده
بوکان به مرکز حکومت کردستان بزرگ یعنی مهاباد به راه افتادند. این
لشکر روز 29 آذر به مهاباد مستقر شد در همان شب از طریق بی سیم با
تهران تماس حاصل کردند و چگونگی عاقبت و وضعیت قاضی ها را خواستند.
در این هنگام قاضی ها در سربازخانه زندانی شده بودند.
خیلی زود از
تهران فرمان رسید که جماعتی جهت محاکمه و دادگاهی صحرایی آماده شده
و جهت محاکمه نمودن قاضی ها به طرف مهاباد براه افتادند.
دادگاه صحرایی
قاضی ها
و محاکمه
آنها
روز6 بهمن
ماه جماعت دادگاه به ریاست سرهنگ غلام حسین عظیمی ودادستان
سرهنک حسن کوفانیان و دادیاری سرگرد جعفر صانعی و
زیر نظر سرهنگ امیرهوشنگ خلعتبری به مهاباد رسیدند.و جلسه و محاکمه
قاضی ها را شروع کردند.
سروان کیومرث
صالح می گوید من هم در تمام دادگاهی کاملاٌ شرکت کردم. جلسات
دادگایی چند ساعتی طول کشید سؤال و اتهامات از طرف دادستان حسن
کوفانیان گفته می شد,
می توانم بگویم سؤالها واضح نبودند.
تعداد زیادی
از اتهامات وارده به قاضی ها از طرف خودشان رد می شد قاضی ها خیلی
با شجاعت خواهان اقامه دلیل و ارائه مدرک می کردند اما چون قبلاٌ
از تهران اتهامات را مشخص کرده بودند و خواسته بودند که خیلی زود
قضیه تمام شود که قرار هم این نبود هیچ دلیل و مدرکی ارائه شود و
همین خاطر جلسه دادگاه خیلی زود تمام شد و بعد از چند ساعت حکم
اعدام قاضی ها را دادند. در حقیقت این حکم در تهران صادر شده بود و
در همان شب به قاضی ها خبر داده شد.
اتهامات قاضی
محمد که بخاطر اینها
گناهکار
شناخته شده و حکم اعدام برایش
صادر گردید
1- معامله و
بازرگانی نفت با دولت روسیه از قرار 51% درصد برای دولت روس و 49%
درصد برای حکومت کردستان,
بدون اجازه حکومت مرکزی.
2- عوض
نمودن و تغییر دادن نقشه مملکت ایران و جدا نمودن 5 منطقه ارومیه
,
کرمانشاه و سنندج و تبریز و ایلام .
3- درست کردن
پرچم کردستان با آرم چکش و داس بصورت پرچم روسیه.
4- زدن سکه
برای حکومت مرکزی با عکس قاضی محمد همانند روپیه روسی.
5- درست
نمودن نقشه کردستان بزرگ چهار پارچه کردستان ایران,
عراق
,
ترکیه
,
روسیه .
6- آوردن
بیگانه و در اختیار گذاشتن قسمتی از خاک ایران از جمله ملا مصطفی
بارزانی « رحمه الله علیه ».
7- تهدید
کردن شاهنشاه ایران و دولت ایران و اعلام جنگ با شاه و تشویق نمودن
مردم به دشمنی شاه.
8- بستن
پیمان با روسیه بر علیه حکومت ایران و همکاری با روسیه در تصرف
نمودن خاک ایران.
9- اعلام
حکومت کردستان و تصرف خاک ایران بنام خاک کردستان.
10- رفت و
آمد به روسیه و نشستن با رؤسای آن و نشستن با « باقرآف » رهبر
حکومت آذربایجان روسیه.
11- بستن
پیمان و تعهد نامه بازرگانی و سیاسی بدون اجازه حکومت ایران با
بیگانگان و دشمنان ایران.
12- دستگیری
و کشتن کارمندان دولتی و ویران کردن خانه هایشان و آتش زدن
مالهایشان خصوصاٌ کارمندان غیر کرد.
سردبیر ماهنامه
مذکور می گوید قاضی محمد باتندی تمام این اتهامات را رد کرد بجز سه
مورد ذیل:
1-
رفتن به باکوی
آذربایجان و دیدار با جعفر باقراف.
2-
درست کردن پرچم
اما نه پرچمی که چکش و داس بر روی آن باشد مانند پرچم روسیه.
3-
آمدن ملا مصطفی
بارزانی به مهاباد
,
آنهم نه اینکه قاضی او را آورده باشد بلکه خودشان آمده زیرا او کرد
است و کردستان متعلق به همه کردهاست زیرا هر کردی که بخواهد در
خانه خود زندگی کند حق مسلم اوست زیرا حق متعلق به صاحب مال است.
اتهامات سیف
قاضی یا محمدحسین خان قاضی
وزیر جنگ و
جانشین رهبر حکومت کردستان قاضی محمد
1-رفتن به
خارج کشور,
باکو پایتخت آذربایجان روسیه.
2- پیوند با
پیشه وری رهبر حکومت آذربایجان ایران در تبریز و برگزاری جلسه با
او و بستن پیمان با دو رهبر حکومت آذربایجان روسیه و آذربایجان
ایران یعنی هم پیشه وری و هم با باقراف که آنهم با هر سه پیمان
نظامی بسته بودند.
3- قبول کردن
وزارت جنگ از حکومت کردستان بر علیه حکومت ایران.
اتهامات
صدرقاضی یا ابوالقاسم صدر قاضی
که بعنوان
نماینده 14 مجلس شورای ملی ایران از طرف مردم کرد در شهر مهاباد و
در اطراف آن انتخاب شده بود
1- نوشتن شعر
حماسی گرم جهت تشریف فرمایی ملا مصطفی بارزانی و به وسیله این شعر
او را خیر مقدم گفتن مانند رمز پیروزی ملت کرد.
2- همکاری
نمودن قاضی محمد وزیر حکومت کردستان و راهنمایی نمودن جهت راه و
رسم حکومت داری مهاباد.
3- نوشتن
نامه ای برای قاضی محمد با این مصنون که خودتان را نگهدارید تا از
خارج کمک به شما می رسد.
4-تشویق و
تذغیب نمودن مردم بر علیه حکومت ایران و مطمئن ساختن مسئولین
کردستان به اینکه دیگر حکومت ایران توانایی جنگ با کردستان را
ندارد.
درباره ریزه
کاریهای دادگاه قاضی ها
سروان کیومرث
صالح می نویسد:
جلسه دادگاه
نزدیک به چهار ساعت طول کشید هیئت دادگاه بعد از نیم ساعت رأی و
مشورت حکم اعدام آنها را صادر نمودند و در همان وقت با ستاد ارتش
که آنوقت سپهبد ارتش همایونی رئیس ستاد بود ژنرال آجودانی شاه در
دربار و سرهنگ فتح الله امین تماس گرفتند و تصمیم گرفته شد به
تهران برگردند در همان شب از طریق میاندآب به تهران برگشتند.
و اما شعری
که ابوالقاسم صدرقاضی بدان گناهکار شناخته شده بود به زبان کردی در
شماره 66 ماهنامه – مسلسل 153 منتشر شده است و همراه با آن غلطهای
چاپی آنهم چون سروان کیومرث صالح کردی ندانسته و کسی که آنرا تایپ
نموده او هم بلد نبوده است و نتوانسته اند بطور دقیق شعر را
بنویسند و آنرا چاپ کنند.
لازمه بذکر
است که در ویژه نامه تاج کیانی مسائل بسیاری هم در زمینه حکومت
کردستان و مطالب مهم در زمینه ادبا و شعرای مهاباد منتشر شده است.
اینهم شعر حماسی
ابوالقاسم صدر قاضی
که اولین
اتهام او بود و باعث شد او را اعدام کنند
یا خوا به
خیر بیی هه لوی به رزه فری بارزانه که م
ره مزی
پیروزی گه ل و نیشتمانه که م
بارزانی دوژمن شکینی
,
شیری ژیانه که م
پیت له سه ر چاو و قه
زات له مال و گیانه که م
بی تو گه ل و
نیشتمانم بی خیو دیله
ژیرچه پوکی
دوژمن و زه رد و مات و زه لیله
دلی
دوژمن له ترسی هه لمه تت دیته له رزه
نیه
دوژمن به ره نگارت له م کوره ی ئه رزه
به تو ناسرا گه ل و نیشتمانی کورده
واری
ئه توی به رز و باریز
,
له هه ر لایه دیاری
بی تویه که
دوژمن به سه ر نیشتمان زاله
بی تو گه
ل وه ک مه لی زامار و بی په ر و باله
تو مه ردی
مه یدان و نه به رد و روله ی
واریسی پیروزی ئیرسی بارزان و لوتکه ی
کیوی
لای دوژمن باریزو به ناوبانگی به
ناوان
به بیستن دوژمن چرکه میزه
ده گری له تاوان
به
بارزانم ده نازم
,
ئه قده سی رووی زمینه
بیشه ی شیرو ئاوه
که ی مایه ی ژینه
له تو فیر بوون
به ده ردی بییه شان ئاشنایی
به تو بوو شه وی
به خت ره شان ره و شنایی
بی تو یه ئه م
نیشتمانه ده که ن به ش به ش و دابه ش
به م به
ش و پرشو په ریشانه بوو بیبه ش
هه ر تو بو نیشتمان غه مخور و
پرمشوری
فه راموشت نه
کرد له کاتی غوربه ت و دووری
تو بو
گه ل و نیشتمان موژده و هه م فریشته ی
گه لم بی تو هه تیو و په ریشان و وه ره ز
بوو
مه لی بی په ر و بال
و گرفتاری قه فه س بوو
به تو گه
شاوه روخساری پر چرچ و چرووکم
به
تو رزگار و ژیاوه گه لی مه هتووک و سووکم
کوردم و له و خاکه بوومه به و ئاوه
ژیاوم
بو ئازادی گه ل و
رزگاری نیشتمانم نه ماوم
من
به رووت و قوتی و پیخواس و بی کراسی
له مالی خومان دوژمن به سه ربارم ده
ناسی
مه قده می خیرت لای برد,
غه می زورم له سه ر شان
به تو ساریژ بوو
,
ته نی پر زارم و حالی په ریشان
زامی ده ردی
کوردانم پرژان و له میژه
ده
رمانی ده ردی موزمین دوور و دریژه
سه
روه ر موسته فا یه بو مه حه مه د پیشتوان و برایه
یاره ب به فه
زل و فه یزی خوت و نووری ئیمان
موه فه ق که محه
مه د,هه
م مسته فا را بخاتری قورئان
فه خری گه ل مسته فا و
بارزان,
مایه ی شانازی
فیداته گیان و سه ر و مالی
,
سه دری قازی
ئه وه ی بارزان وا نه ناسی بی
هوش و بی زمانه
که ر و گیژو ویژو حه یوان و نه
زانه
ئه وه ی ناحه زی بارزانه
,
جاش و خوفروشه
یانی: گه وادبابه و زوله کورده
و دایکی زانی
م
سه ماه بعد
با گذشت
نزدیک به سه ماه از محاکمه قاضی ها
,
از ستاد ارتش ایران دسته ای دیگر برای محاکمه قاضی ها آماده
شد که از افراد ذیل تشکیل گردید.
1-
سرهنگ نیکوزاده
« دادستان »
2-
سرهنگ رجب عطایی
« ریاست دادگاه »
3-
سروان حسین صلح
جو
4-
سروان نبوی
بعنوان محافظ قاضی ها مشخص گردید.
خبرنگار
کیومرث صالح می نویسد : با اینکه قاضی ها بطور دقیق موارد اتهامات
خود را رد نمودند و آن را در 114 صفحه در جلسه اول دادگاه تحقیق
نوشته تا آنرا مجدداٌ بررسی کنند ولی خواسته آنها را به مدت سه ماه
در دادگاه صحرایی ستاد ارتش نگه داشتند و چطور در مهاباد بسته و
لاک و مهر شده به همین شیوه مانده بود و کسی حاضر نشد آنرا باز کند
یا لااقل بخواند.
و حتی در
هنگام آمدن دسته دادگاهی از تهران به مهاباد همین خواسته قاضی ها
را با خود برایشان نیاورده بودند تا لااقل در دادگاه تجدید نظر
مجدداٌ قاضی ها خواسته خود را مبنی بر مردود بودن اتهامات وارده
بررسی شود و اثبات بی گناهی آنها ثابت شود زیرا قاضی ها مطمئن
بودند که لایحه تنظیم شده که آنرا آماده کرده بودند اثبات بی گناهی
آنها را ثابت می کند,
اما مشخص بود که حکم گناهکار شناخته آنها از تهران صادر گردیده
است.
قاضی ها می
پنداشتند که هر یک چند سالی در زندان خواهند بود و بعداٌ آزاد
خواهند شد ولی اینطور نشد.
کیومرث صالح
می نویسد: دادگاهی تجدید نظر قاضی ها از طرف ستاد ارتش مشخص و
به شاه ایران معرفی گردیدند,
شاه پس از راهنمایی های لازم به آنها گفت که نباید هیچ شک و گمانی
در دادگاهی باقی بماند و مرتباٌ با ستاد ارتش رابطه برقرار کنند.
هیئت مشخص
شده در روز 4/1/1325 از تهران به تبریز و از آنجا به میاندآب و
مهاباد براه افتادند.
روز 7/1/1325
به محل مورد نظر رسیدیم و شبی در پادگان مهاباد استراحت کردیم.
صبح دادگاه
شروع به کار کرد و ابتدا قاضی محمد را آوردند و سؤال از او کردند
که به اتهام 12 مورد محکوم شده بود غیر از سه مورد آنها را رد کرده
بود .......
قاضی محمد
مجدداٌ برای اثبات این اتهامات از
آنها مدرک و دلیل می خواست. در طول مدت خواندن اتهامات وارده
,
قاضی محمد بسیار آرام و مسلط به خود جواب آنها را می داد.
بخاطر
استواری قاضی محمد بر رد اتهامات وارده دادستان صدایش را بر قاضی
بلند می کند و با لحنی تند با او سخن می گوید.
قاضی محمد هم
خود را عصبانی کرد و به فارسی به دادستان گفت شما هم خورده دیگران
را نشخوار می کنید . و همچنین گفت: شما اگر دین ندارید و خدا
را نمی شناسید و ایمان به حساب و
کتاب
و آخرت ندارید لااقل ذره ای جوانمرد باشید وگفت: اینهمه دروغ و
تهمت را چگونه و از کجا برای من درست کرده اید,
اگر راست می گویید مدرکی بیاورید.
بخاطر اینکه
این حرفها در میان فارسها امانت بزرگی است
,
به حرفهای قاضی دادستان بیشتر عصبانی شد و مشت بر سر خود کوبید و
به قاضی محمد گفت: کردان سگ صفت؟! اما عصبانیت در قاضی تأثیری نکرد
بلکه برعکس قاضی محمد محکم و استوار گفت: سگ صفت و بی شرف و بی
آبرو شما هستید که حد و حدودی برای خود و مردم و قانون قائل نیستید
. آخر بی شرف تو هم فقط می توانی حکم آن بی شرف دیگری را که داده
است بدهی
,
از این بیشتر خطایی نمی توانی انجام دهی. من خیلی وقت است خودم را
آماده کرده ام و با آغوش باز از آنچه بدان متهم هستم که اگر در راه
آزادی ملتم کشته شوم به رحمت و برکت نزد خداوند متعال برای خودم می
دانم و به چنین مرگ و مردنی مردانه افتخار می کنم.
بعد از این
حرفها قاضی محمد مصمم شد که دیگر حرفی نزند و جواب سؤالی را ندهد و
گفت این نامرد هر غلطی دلش می خواهد بکند.
دادستان
بخاطر اینکه قاضی کمی بخود بیاید و از گفته خود پشیمان شود وقت
استراحت دادگاه را اعلام کرد.
بعد از
استراحت دادگاه خیلی سعی کردند که قاضی محمد جواب سؤالات سرهنگ
نیکوزاده را بدهد اما قاضی محمد گفت حال که حکم داده شده که من
اعدام
شوم و بخاطر
عهد و پیمانی که با ملتم بسته ام که در میان ملتم زندگی کنم و
بخاطر آنها بمیرم چطور حاضرم عهد و پیمان و قسم خود را بشکنم بخاطر
این همه بی شرفی سرهنگ که خود را دادستان کرده من حاضر نیستم جواب
چنین کسی را بدهم مگر کسی دیگر از من سؤال کند.
هیئت دادگاه
پس از مشورت در میان خود ناچار شدند بجای سرهنگ نیکوزاده سرهنگ
رجب عطایی را بعنوان دادسان دادگاه قرار دهند. سؤالات دوباره از
اول شروع شد قاضی محمد همه آنها را رد نمود و در جواب سؤال داستان
که چرا بدون اجازه حکومت داخلی پیمان بازرگانی نفت را با روسیه
بسته اید قاضی خندید و گفت کدام نفت ما کدام چاه کمپانیای نفت در
اختیار داشتیم تا بر آن پیمان ببندیم عجیب است شما اگر می خواهید
به ما تهمتی بزنید لااقل کمی راست باشد. شاید شما این آب که از
داخل شهر جاری می شود آنرا نفت بدانید شما خیلی جاهلانه و بدون سند
و مدرک این اتهامات را به ما وارد می کنید که هیچکدام اساس ندارد .
و همین طور
در جواب سؤال ملا مصطفی بارزانی قاضی محمد چنانچه سه ماه پیش جواب
این سؤال را داده بود گفت ملا مصطفی بارزانی از کردستان بیگانه
نبوده و نیست,
کردستان متعلق به همه کردهاست و کسی او را نیاورده او از قسمتی از
خاک خود به قسمت دیگر خاک خود آمده است والسلام.
دوباره سرهنگ
عطایی یک یک سؤال خود را تکرار کرد و قاضی محمد همچون گذشته آنها
را مجدداٌ رد کرده در این حال سرهنگ نیکوزاده که دادستان بود و
قاضی خیلی محکم و استوار در مقابلش ایستاده بود. مانند مار بخود می
پیچید« در این » پارچه ای را از جیبش درآورد که به رنگ قرمز و سفید
و سبز بود و آرم چکش و داس بر آن کشیده شده بود به قاضی گفت آخر
تمام حکومت و پرچم تشکیلات تو این نیست؟!! سرهنگ بر پرچم تف کرد.
آنرا زیر پای خود گذاشت و پا بر آن نهاد قاضی گفت اولاٌ این پرچم
کردستان نیست و نخواهد بود زیرا پرچم ما چکش و داس در آن نیست.
دوماٌ این اعمال تو نشانه کم عقلی توست و بی شعوری تو را می رساند
,
مطمئن باش شماها دستتان به پرچم کردستان نمی رسد تا به آن بی
احترامی کنید روزی فرا خواهد رسید که در همین ساختمان که من را
محاکمه می کنید به اهتزاز در خواهد آمد.
«ادامه داد»
پرچم کردستان را به ملامصطفی بارزانی سپرده ام و بر شانه او از این
کوه به آن کوه و از این شهر به آن شهر و از این منطقه به آن منطقه
ای دیگر برده شده تا روزی در بلندیهای کردستان افراشته شودو مطمئن
باشید این روز فرا خواهد رسید.
این بار
سرهنگ از قاضی محمد خواست هر چند این مطلب خارج از برنامه دادگاه
است ولی مقداری در باره خصوصیات ملا مصطفی باررزانی صحبت کند. و
عقیده خودش آنطور که او بوده و هست آنرا بیان کند.
قاضی محمد
گفت: از ملا مطفی بارزانی بگذرید.چون تو خودت گفتی ملا مصطفی
بیابانی است و خارج از برنامه دادگاه است. ولی سرهنگ مجدداٌ از او
خواست... قاضی محمد گفت اگر بطور کامل بحث خصوصیات ملا مصطفی را
بکنیم شاید بگویی که طرفدار او و دوستی و حس کردانه او را
فراگرفته.
سرهنگ عطایی
قسم خورد که من به راستگویی تو شک ندارم و هر چه می گویی مطمئن
هستم از ته قلب آنرا بیان می کنی.
این بار قاضی
محمد گفت: من نمی توانم همه خصوصیات بارزانی را برای شما بگویم و
شما هرگز نمی توانید بارزانی را بطور کامل بشناسید,
اگر من هم بگویم هرگز آن را پسند نمی کنید که دشمنتان را با اینهمه
خصوصیات عالی بشناسید و در ردیف دشمنی شما باشد.
دادستان به
او گفت به اندازه طاقت خودت ملا مصطفی بارزانی را به ما بشناسان.
قاضی دوباره
پا فشاری کرد که از این بحث بگذرند و گفت نه من و نه کسی دیگر نمی
توانیم بارزانی را بشناسیم. ولی دادستان دوباره از او خواست تا از
بارزانی صحبت کند.
قاضی گفت
خیلی خوب ولی تنها در چند جمله می توانم بگویم ملامصطفی بارزانی
,
آنچه از مردانگی و کرامت و شرافت و انسانیت و غیرت و شجاعت و نبرد
و سخاوت و مردانگی و شهامت در تاریخ مردانی بزرگ آنها را دارا باشد
ملا مصطفی هم آنرا داراست,
آنچه مسلمانان صدر اسلام از باور و ملیت داشته اند بارزانی هم همه
آنها را داشته است چنانچه سعدی می گوید:
« هر آنچه
خوبان همه دارند,
او به تنها دارد »
حال دوست
دارید باور کنید و اگر دوست ندارید باور نکنید.
هیئت دادگاه
از تعریف قاضی متعجب شدند,
مشخص بود قاضی این سخنان را از ته قلب می گفت و عقیده داشت و شک و
گمان در آن نبود زیرا این سخنان را نه بخاطر ملا مصطفی می گفت تا
او دلخوش باشد و نه بخاطر هیئت دادگاه
,
سرهنگ عطایی گفت: اینهمه عصبانیت شما از جناب سرهنگ نیکوزاده چه
بوده چون ما شنیده ایم در این منطقه کسی به اندازه شما آرام نیست
قاضی گفت من این حق را به کسی نمی دهم که به ملتم اهانت کند و من
در حال حاضر بخاطر همین ملت حکم اعدام برایم صادر شده
,
چرا حاضر باشم هر اهانت هر بی سرو پا و نامردی را قبول کنم. و من
تنها مقابله به مثل جواب او را دادم نه زیادتر,
این کار خداست که باید هر بی سر و پایی و نامردی اهانت به ملت کرد
کند این لیاقت و آگاهی شما نیست,
از طرفی متن چه چیزی را خواسته ام تا قبول هر اهانت و بی حرمتی را
بکنم چنانچه شیخ سعدی می گوید:
« هر آنکس
دست از جان بشوید
هر آنچه در دل دارد بگوید
»
اگر من این
عمل را بد نمی دانستم بیشتر در دل داشتم که به او بگویم.
از طرفی آنچه
من از خدا خواسته بودم به من داده که مرگ و شهید شدن در راه دین و
ملتم و امیدوارم سربلند و سرافراز و با روسفیدی خدمت پروردگار
مهربان برم.
در آخر
دادگاه این اتهام را به قاضی نسبت دادند که گویا این شعر:
اگر سراسر
پشت بر دشمن دهیم
از آن به که یکی به کشتن دهیم
را برای
تعدادی از افسر و کادرهای حکومت خوانده و آنها هم آن را شعار خود
قرار داده اند . ولی قاضی در جواب گفت من اولین بار است این شعر را
می شنوم.
بعداٌ
دادستان گفت نه نه شعر را صدر قاضی سروده است و قاضی شعر دیگری به
تفنگداران حکومت کردستان سروده که ارتش و حکومت ایران مانند شعر:
پیرمردی ز
نزح می نالید پیرزن صندلیش هم می لیسید
سروان کیومرث
صالح بعد از آن خانه نشین شد,
در زیر نویس روزنامه ای دیگر می نویسد:
من در اکثر دادگاهیهای صحرایی و سربازی مانند خبرنگار شرکت کرده
ام « آنوقت که خبرنگار ماهنامه ارتش بودم » ولی هرگز کسی را
به اندازه قاضی محمد نترس ندیدم او خیلی با شهامت و با جرأت حرف می
زد و جواب سؤالات را می داد گویا در مجلس شادمانی و عروسی نشسته
است.
کیومرث صالح
در آستانه محاکمه قاضی محمد برای بار دوم می نویسد که تمام دادگاهی
قاضی ها را بطور کامل نوشته است,
پس مشخص است که به خاطر آشکار نمودن اسرار حکومتی و ضد امنیتی
نگذاشتند ماهنامه منتشر شود و سروان کیومرث صالح را محاکمه کردند.
سروان کیومرث
صالح در ادامه بحث می گوید: هنگامی که سرهنگ نیکوزاده به قاضی و
ملت کرد اهانت کرد قاضی محمد به تندی جواب او را داد و گفت
پیشینیان ما بهتر از ما شماها را شناخته اند خدا از این شاعر راضی
باشد که گفته است : سروان کیومرث صالح می گوید : قاضی محمد شعر
بسیار مهم و پرمحتوایی به زبان فارسی خواند که رگ و ریشه عجم و
شیعه را درآورد. خیلی دوست داشتم از قاضی بخواهم شعر را دوباره
بخواند و آنرا یادداشت کنم ولی وقت دادگاهی و محاکمه بود و
نتوانستم این کار را انجام دهم.
بعد از
خواندن شعر قاضی گفت هزاران رحمت بر پیشینیان ما که شما را اینگونه
به ما شناسانده اند.
سرهنگ عطایی
از قاضی پرسید از وقتی که ملا مصطفی بارزانی از این منطقه رفته است
هیچ پیوندی با او داشته اید. اگر بوده در چه روزی؟
قاضی محمد
گفت تا مدتی که بارزانی در اطراف اشنویه و نقده حضور داشتند با هم
تماس داشتیم ولی از وقتی که آنجا را ترک کردند هیچ تماسی نداشتیم.
دوباره سؤال
شد: آیا در حالی که با هم تماس داشتید
,
ملامصطفی چیزی را به شما سپرد و چه نقشه ای برای آزادی تو داشت؟ در
جواب قاضی گفت: تا قبل از زندانی شوم ملامصطفی خیلی اسرار کرد با
او بروم و به بیگناهی خودم دل خوش کنم. ملا مصطفی تصور حقیقی شما
عجم ها را برایم کشید و مرا حالی کرد که شماها « عجم ها » چطور و
چی هستید.
سرهنگ عطایی
پرسید بگوئید این عکس حقیقی چه بود؟
قاضی گفت:
حقیقتاٌ بارزانی شماها را از همه کس بهتر شناخته است ملامصطفی
بارزانی به من گفت هیچ قومی و ملتی مانند عجم نیست,
زمانی که صاحب قدر هست از او بی رحم تر و بی وجدان تر و ظالم تر
نیست اما زمانی بی قدرت و زیر دست شدند کسی نمی تواند مانند عجم
خود را مظلوم کند و آه و ناله و فغان کند,
در حال قدرتمندی هر چه از دستش بر آید انجام می دهد و در حال زبونی
و زیردستی به هر چیزی که او را نجات دهد متوسل می شود و می گوید,
حال تو به این امید نباش که تو گناهی نکرده ای و عجم از تو بگذرد.
سرهنگ عطایی
پرسید: پشیمان نیستی که با او نرفتی؟
قاصی جواب
داد: اگر خداوند متعال این شیوه مرگ را خود به هلاکت دادن حساب
بکند هرگز پشیمان نیستم زیرا پیمان بسته ام با ملت زندگی کنم و
بخاطر شان بمیرم.
اگر من می
رفتم افراد زیادی از مهاباد و ملت کرد را بجای من اعدام می
کردید.حال خوشحالم برای اولین بار بدون گناهی کشته می شوم,
دوم به عهد و پیمان خود وفا کردم,
و امیدوارم نزد خداوند متعال رو سفید دنیا و قیامت باشم ونزد ملتم
هم همینطور.
سؤال: آیا
وقتی در زندان بودی بارزانی هیچ نقشه ای برای آزادی تو داشت یا
چیزی دیگر؟
قاضی جواب
داد: بله بارزانی من را آگاه کرد که اگر بخواهد شبی تعدادی پیشمرگه
خود را می فرستد و هر طور شده او را از زندان آزاد می کند. ملا
مصطفی مقصودش این بود که من زندانی و کشته نشوم.
سؤال : چرا
این کار را نکردید؟
جواب: خود من
نخواستم.
سؤال: چرا؟ و
به چه علت نمی خواستید از اسارت رهایی یابید؟
جواب : به
چند علت نمی خواستم.
سرهنگ عطایی
پرسید: این علتها چه بودند؟
قاضی گفت:
بخاطر عهد و پیمانی بود که گفتم,
دوم بخاطر اینکه از خونریزی جلوگیری کنم و خصوصاٌ بخاطر ماندن من
کشت و کشتار نشود.
سرهنگ عطایی
پرسید: راستی نگران خود بودید یا بارزانی ها و یا سربازان ما؟
قاضی جواب
داد: نه والله نه نگران خودم بودم و نه نگران سربازان شما بلکه
کردها و جوانان بارزانی بودم و گرنه من خود این راه برگزیده بودم و
می دانستم که کشته می شوم و این آرزوی قلبی من است.
سرهنگ عطایی:
آیا می توانید بگویید که چرا اینقدر نگران بارزانیها هستید؟
قاضی محمد
گفت: چون ملامصظفی و بارزانیها جای امید آینده ملت کرد هستند و من
پرچم کردستان رابه آنها سپرده ام و آنها هم از آن محافظت می کنند
تا روزی که در دست آنهاست نه آن پرچمی که سرهنگ نیکوزاده بر آن تف
کرد و پا بر آن نهاد. امید به خدا دارم روزی فرا رسد و این پرچم به
دست بازوان پرتوان بارزانی در این ساختمانی که من را در آن محاکمه
می کنید
, و بر
فراز بلندیهای کردستان افراشته شود.
سرهنگ عطایی
گفت آخرین سؤال: آیا راستی خودت نرفتید یا ملامصطفی نخواست تو را
با خودش ببرد و تو با او باشی؟
قاضی گفت:
مشخص شد که آنچه می گفتم باور نداری؟!
سرهنگ عطایی
: نه می خواهم راستش را به من بگویی ؟!
قاضی محمد :
سرهنگ به تو هم بگویم تو هم اهانت نکنی؟ یعنی چه راستش را بگویم !
نه من به کجا می روم اینجا خاک کردستان است پدر و پدربزرگانم در
اینجا زندگی کرده اند,
من پیشه وری زن صفت نیستم خاک و ملتم را رها کنم؟!
سرهنگ عطایی
: بخاطر اینکه قاضی محمد عصبانی نشود و مانند سرهنگ نیکوزاده او را
هم رسوا نکند با عجله معذرت خواسته و قسم یاد کرد که قصد اهانت
نداشته و سخنی بیش نبوده.
قاضی محمد
گفت: اگر سخنی گفته باشم و شما خوشحال شده باشید بدانید برعکس گفته
ام و گرنه یقیناٌ آنچه گفته ام راست بوده است.
سرهنگ عطایی
: راستی از شما می خواهم جواب این سؤال من را هم بدهی تو که تا این
حد ملت و خاک کردستان را دوست داری چرا و چگونه اجازه دادید که
بیگانه وارد این منطقه شود و سربار ملت شود.
قاضی محمد
گفت: معلوم است اینقدر این کلمه را تکرار می کنید مقصودتان لشکر
روس و انگلیس است.
سرهنگ: نه
مقصودم ملا مصطفی بارزانی است.
قاضی : با
خنده گفت مدتی است جواب این سؤال شما را داده ام تکرار آن لازن
نیست. به شما ها گفتم بارزانی من او را آوردم و بیگانه و غیر کرد
نیست,
ملامصطفی
,
کرد و کردستان خانه اوست و خانه همه کردهاست. ملا مصطفی مانند
انسانی است که از قسمتی از خانه خود به قسمت دیگر آمده و این حق را
همه انسانها دارند که در هر قسمتی از خانه خود بنشینند,
این حق مسلم اوست. خوب بدانید من خودم نخواستم برم و گرنه چندین
اتومبیل در اختیار داشتم و هر وقت و هر ساعت اراده می کردم می
توانستم خارج شوم و خیلی خوب عاقبت کار خودم آگاه بودم,
شماها را هم خیلی خوب می شناختم,
همان روز که بارزانی گفت در حال زبونی و بی قدرتی کسی مانند شما می
تواند تمنا و خواهش کند و خود را مظلوم نشان دهد,
اما در حال قدرت کسی از عجم ظالمتر و بی رحمتر و دل سیاه تر وجود
ندارد.
به این طریق
محاکمه و دادگاهی قاضی محمد پایان یافت
.
محاکمه محمد
حسین سیف قاضی
این بار نوبت
محمد حسین سیف قاضی رسید
,
خیلی با وقار و هیبت و آرام وارد شد و اصلاٌ فکر نمی کرد که دادگاه
است.
سرهنگ
نیکوزاده به قسمت رسمی خود آمد و از سیف قاضی شروع به سؤالات نمود.
سؤال: تو
چطور وزیر جنگ شدی و مسئول این پست پوشالی شدی. مقصودت چه بود؟
سیف قاضی: من
با افتخار این پست را گرفتم و مقصودم خدمت به ملتم بود و تمام .
سؤال: مقصودت
خدمت بود یا جمع آوری اموال و ثروت بود تا زندگی کنی؟
سیف قاضی :
خندید و گفت سرهنگ مگر تو من را نمی شناسی من بخاطر پول این کار را
نکرده ام بلکه من مبلغ دو میلیون تومان برای ملت وحکومت کردستان
خرج کرده که دارای و ثروت خصوصی خودم بوده,
سرهنگ معلوم است بغیر از این چیزی در باره من نمی دانی و چیزی
درباره راه و رسم و قانون دادگاه نمی دانی.
در اینجا چون
سرهنگ هنوز از حرفهای قاضی محمد عصبانی بود خواست بهانه ای به سیف
قاضی بگیرد,
ولی سیف قاضی او را مطلع کرد و گفت ما از مال و زندگی خودمان دست
کشیده ایم اگر یک ذره جسارت کنی من مانند قاضی محمد نیستم و بعد
مشت خود را گره کرد و به او نشان داد و گفت با این مشت سر و کله و
دندانت را خرد می کنم. بالاتر از مرگ که آرزوی ماست چیزی نیست
,
یک میلیون دورغ و بهتان و حرفهای پوچ و بی اساس
برای ما درست کرده اید می خواهید غلط اضافی هم بکنید.
تمام این
دروغها که بسته اید هیچ اساسی ندارند,
اما من در همین جا اعلام می کنم تمام دروغها و بهتانها را قبول می
کنم و حاضر نیستم هیچ جوابی به شما بدهم . به این طریق دادگاهی سیف
قاضی پایان یافت.
محاکمه
ابوالقاسم صدر قاضی
این بار نوبت
به ابوالقاسم صدر قاضی رسید,
او به جلو دادستان آوردند. و اولین سؤال از او این بود مقصودت از
این نامه چه بود که برای قاضی محمد نوشته ای,
خودتان را نگه دارید بشما کمک می رسد.
صدر قاضی
گفت: هرگز چنین نبوده و اگر راست می گویید ثابت کنید.
دادستان گفت:
این شعر چیست که برای بارزانی سروده اید؟
صدر قاضی
گفت: بله این شعر را سروده ام او را دوست داشته ام و شعر برایش سرو
ده ام.
دادستان سؤال
کرد: آیا این کمک که نوشته ای آیا قبلاٌ هم بوده یا برای اولین بار
بوده از طریق بیگانگان بشما کمک کنند؟
صدر قاضی
گفت: تکرار می کنم که چنین چیزی نبوده است.
این بار
دادستان گفت: چرا در تبریز با پیشه وری جلسه داشتی و گفتگو با «
نمازعلی اف» فرماندار نظامی روس در میاندوآب و الکساندر از مراغه و
کونسول روس از ارومیه رفت و آمد و جلسه داشته اید؟
ابوالقاسم
صدر قاضی گفت: اینها نیاز روزگار بودند.
دادستان گفت:
این کار جاسوسی برای روسها بوده؟! اما صدر قاضی آن را رد کرد و
گفت: جاسوسی برای کی و چرا؟ و در منطقه ما چه چیزی وجود داشت که
روسها آن را ندیده باشند؟ آیا جایی بوده که روسها خود با آنجا
نرفته باشند. این بار دادستان چند نامه دیگر را آورد که اینطور و
آنطور نوشته اید,
صدر قاضی گفت: هر نامه ای را که به جایی نوشته ام نسخه ای را پیش
خودم نگه داشته ام,
خواهش می کنم کسی را بفرستید تا نامه و مدارک من را که در تهران
است آنها را بیاورد بهتر روشن خواهد شد به کجا و چگونه نوشته
ام.
به این طریق
و محاکمه دوباره هر سه قاضی ها تمام شد. و هیئت دادگاه به مشورت و
گفتگو کردن مشغول شدند.
برعکس دادگاه
صحرایی اولی کم تر از نیم ساعت طول نکشید که رأی و نظر خود را
اعلام کردند و دسته دوم رأی و نظرشان را به مدت 10 ساعت طول کشید.
در این مدت تماس مهاباد با تهران برقرار بود. تا اینکه ساعت 12
نیمه شب دادگاه حکم را گرفت و حکم اعدام هر سه نفر صادر شد خیلی با
عجله به تهران اعلام کردند هر چند قاضی محمد و سیف و صدر قاضی و ما
از حکم صادره از تهران متوجه نبودیم اما وقتی دیدیم فرماندار نظامی
رنگ و رویش تغییر کرده و رنگش پریده و دستهایش می لرزد و با بی سیم
بطور جدی مشغول تماس با تهران است معلوم گردید اشد مجازات صادر
گردیده است و هر چند قرار بود آن شب نیم ساعت تماس با تهتران
برقرار باشد ولی همان شب مشخص بود ستاد ارتش و دربار شاه تا صبح
منتظر حکم پایانی دادگاه بودند.
آنچه واقعیت
بود دادگاه تجدید نظر هم همان نظر و رأی دادگاه بدوی را صادر کرد و
در زمینه رد اتهامات توسط قاضی ها توجهی نکردو مدرکی نیاورد. و حکم
اعدام هر سه را تأیید کردند. و در فکر این بودند جایی را در شهر
پیدا کنند که حکم اعدام را صادر نمایند به همین خاطر فرماندار
نظامی چوارچرا « چهار چراخ »و چند ساختمان دیگر را مشخص کرده بود.
فرماندار گفت
جای اعدام را آماده کرده ایم.
ابتدا
خواستند اجرای حکم را برای فرماندار مهاباد بگذارند و ما با هیئت
دادگاه قرار بود به تبریز برویم و از آنجا به تهران اما ناگاه خبر
رسید که دسته دادگاه تا اجرای حکم باید آنجا بماند ناچار ماندیم تا
اعدام اجرا گردید.
قاضی ها بعد
از دادگاهی در پادگان در اطاقی گذاشته شده بودند و اطراف ساختمان
توسط تفنگداران محافظت می شد تا نتوانند خود را فراری دهند.
دستور داده
شد یکی یکی سوار اتومبیل شوند و هر اتومبیل 10 نفر سرباز با آنها
سوار شود به آنها گفته شد که شماها را به تهران می بریم فرماندار
مهاباد به افسری دستور داد برود که یکی یکی آنها را به میدان
چهارچراغ بیاورد.
« کیومرث
صالح » می نویسد: من هم برای تکمیل گزارشم برای مجله به زندان رفتم
,
وقتی که با افسری وارد زندان شدیم دیدیم قاضی محمد مشغول خواندن
نماز است. افسر خبر را به قاضی ها داد و گفت خودتان را آماده کنید
شماها را به تهران می فرستیم هر دو قاضی صدر و صیف قاضی خصوصاٌ
ابولقاسم صدر قاضی خیلی خوشحال شدند و بعداٌ که سلام نماز را داد
دیدیم هیچ اثری در قاضی محمد نکرد با عجله لباسهایش و خودش را جمع
کرد و آماده شد. گفتند مادام به تهران می رویم اجازه دهید به
خانواد خود خبر دهیم مقداری پول برایمان بیاورند جهت مخارج سفر.
افسر جواب داد خیر لازم نیست مسئولین بلند مرتبه خرج سفر را داده
اند.
طبق دستور هر
یک از قاضی ها با 10 سرباز محافظت می شدند و سوار ماشین کردند اما
در عصر همان روز فرماندار در تمام شهر حکومت نظامی اعلام کرد که
کسی حق خروج از خانه خود را ندارد,
اطراف و اکناف شهر مملو از سرباز بود.
در مدت یک
ساعت هر یک از قاضی ها با یک سرباز اتومبیل سوار شدند.قاضی محمد در
اتومبیل اولی و سیف قاضی در دومی و صدر قاضی در اتومبیل سومی منتظر
دستور شدند.
اما از تهران
دستور آمد که برای ترساندن ملت کرد و پند و عبرت گرفتن مردم قاضی
ها را در میدان چهارچراغ اعدام نمایند.
فرماندار
قبلاٌ خانه ای را که در میدان چهارچراغ بود خالی نمود این ساختمان
سه طبقه بود و هر سه طبقه خالی نمود.
گویا سربازان
و افسران شهر در این قسمت مواظب شهر است. این ساختمان سه درب داشت
یکی از دربها بطرف میدان شهر باز می شد و دومی به حیاط کوچک و سومی
به طرف بیرون میدان باز می شد.
دستور حرکت
اتومبیل قاضی محمد بطرف میدان داده شد همینکه اتومبیل به درب
ساختمان رسید قاضی محمد پرسید چرا باید اینجا پیاده شوم افسر گفت
سفر شما از اینجا به تهران ترتیب داده خواهد شد و چند سؤال تازه
مانده که باید جواب دهید.قاضی محمد وقتی وارد شد دید دادستان سرهنگ
نیکوزاده و یک روحانی کرد و چند سرباز مسلح در آنجا هستند و یک میز
بزرگ و یک جلد قرآن بر روی آن گذاشته شده و همچنین رئیس بهداری که
تازه از تهران به مهاباد آمده بود در آنجا حضور داشتند. در داخل
اطاق فوری فهمید که رفتن به تهران دروغ است و فریبشان داده اند.
دادستان
سرهنگ نیکوزاده « لعنه الله علیه » شروع به خواندن حکم دادگاه کرد
و قاضی را متوجه کرد که حکم باید همین حالا اجرا شود از این رو به
قاضی محمد گفت اگر وصیتی داری بگو یا خودت بنویسید.
قاضی محمد
محکم و استوار به پشت میز رفت و شروع به نوشت وصیت نامه نمود. چند
صفحه ای نوشت معلوم بود خسته شده از این رو به ملا مهابادی گفت بیا
و آنچه من می گویم بنویسید. قاضی محمد خیلی آشکارا آنچه می گفت با
او می نوشت و گفت بنویس: فلان زمین و فلان مکان برای مسجد و مدرسه
و بیمارستان قرار گیرد تا برای ملت کرد و نسل آینده مورد استفاده
قرار گیرد.
سفارش به
اتحاد و با هم زندگی کردن و دوستی برای ملت کرد نمود .
وقتی از وصیت
نامه فارغ شد شروع به خواندن نماز و توبه و استغفار و دعا کردن
نمود.این کار دو ساعت و نیم طول کشید.
دادستان از
این مدت ناراحت بود و می خواست حکم زود اجرا شود و به تهران
برگردد. بعد از اینکه قاضی محمد وصیت نامه نوشت و نماز و توبه و
استغفار بجای اورد از دادستان خواست که اجازه دهد که وصیت نامه
ای برای ملت کرد بنویسد. دادستان اجازه اینکار را به او داد,
قلم و کاغذ خواست,
فوری قلم و کاغذ برایش آوردند.قاضی محمد برای اینکه سرهنگ نیکوزاده
و افراد حاضر متوجه شوند به ملا گفت آنچه من می گویم همان را
بنویسی.
ملای مهابادی
گفت قربان باید ببینم دادستان این اجازه را می دهد,
قاضی محمد عصبانی شد و گفت دادستان کیست و چه کاره است که اجازه به
من بدهد یا ندهد که من می خواهم چه بگویم؟!
سروان کیومرث
صالح می گوید: قاضی محمد این وصیت نامه را به فارسی به ملا می گفت
و فرمود تو هم آن را به کردی بنویسید.
ملا گفت
قربان به زبان کردی نمی توانم بنویسم: قاضی محمد عصبانی شد و گفت
این هم یکی از بدبختیهای ملت کرد است.
کیومرث صالح
می نویسد: قاضی محمد دوباره خود شروع به نوشتن وصیت نامه کرد و آن
را به شرح ذیل با خط بسیار زیبائی خود نوشت.
وصیت
نامه قاضی محمد
بسم الله
الرحمن الرحیم
ملت,
فرزند و برادران عزیزم,
برادران حق پایمال شده ام,
ملت ستمدیده ام,
حال در آخرین دقایق زندگی,
چند نصیحت به شما می کنم.
بیایید بخاطر
خدا از دشمنی همدیگر دست بردارید و متحد شویدو پشتیبان همدیگر
باشید. و در مقابل دشمن ظالم ایستادگی کنید. خودتان را بیهوده به
دشمن نفروشید. دشمن اینقدر شما را می خواهد تا کارش را بوسیله شما
انجام دهد و هرگز به شما رحم نمی کند و در هر فرصت از شما صرف نظر
نمی کند.
دشمنان ملت
کرد زیادند و ظالمند,
قدرتمند و بی رحمند
,
رمز پیروزی هر ملتی که اتحاد و همبستگی است. این پشتوانه تمام عیار
ملت است. هر ملتی که اتحاد و همبستگی نداشته باشد همیشه زیر دست
دشمن است,
شما ملت کرد چیزی از ملتهای دیگر و سرزمینهای دیگر کم ندارید بلکه
از مردانگی و غیرت و لیاقت از ملتهای دیگر که آزاد شده اند پیشرفته
تر هستید. ملتهایی که از چنگال دشمن ظالمشان رستگار شده اند مانند
شما هستند. اما آنهایی که خود را آزاد کرده اند در میان خود متحد
بوده اند و اتحاد در میانشان بوده است. شما هم مانند همه ملتهای
روی زمین دیگر زیر دست نباشید فقط با اتحاد و حسودی نکردن و خود
فروشی نکردن به دشمنان ملت کرد رستگار می شوید.
برادرانم
دیگر فریب دشمن نخورید,
دشمن که هر رنگ و طایفه و قومی باشد دشمن است. بی رحم است,
بی وجدان است,
به شما رحم نمی کند و با همدیگر بکشتنتان می دهند,
شما را حریص می کنند با دروغ و کلک شما را به جنگ همدیگر می
فرستند.
در میان همه
دشمنان ملت کرد دشمن عجم از همه ظالمتر و ملعون تر و خدانشناس تر و
بی رحم تر است.
از هیچ گناهی
نسبت به ملت کرد دست بردار نیست.در طول تاریخ با ملت کرد غرض و
کینه ریشه داری داشته و دارد.نگاه کنید بزرگان ملت کرد از اسماعیل
آقا شکاک گرفته تا جوهرآقای برادرش و حمزه آقای منگور چند و چندین
مرد بزرگ دیگر را همه با فریب دادن ابتدا آرام نموده و مردم را از
آنها جدا کرده و سپس خیلی نامردانه آنها را کشتند. همه اینها «
بزرگان ملت کرد » را با قسم و قرآن فریب دادند که گویا عجم نیت خیر
با آنها دارد و نیکی با آنها می کند. اما فقط کرد ساده لوح به قسم
و تعهد عجم فریب خورده و باور به آنها کرده
,
ولی تا حالا هم در طول تاریخ کسی ندیده حتی یک بار هم عجم به قسم
وتعهد و پیمان خود که به رهبران داده وفا کند و وعده هایش را که به
ملت کرد داده بجا آورد بلکه همه دروغ و حیله بوده است.حال من مانند
برادر کوچک شما و در راه خدا و به خاطر خدا به شما می گویم متحد
شوید و هرگز پشت همدیگر را خالی نکینید و مطمئن باشید اگر عجم عسل
را به شما بدهد حتماٌ زهر در آن وجود دارد,
به قسم و پیمان عجم فریب نخورید که اگر هزار مرتبه دست به قرآن
مبارک بزند و قسم بخورد و به شما قول بدهد,
مطمئن باشید مقصودش فریب است تا شما را فریب دهد.« این کار را می
کند».
حال من در
آخرین ساعتهای زندگیم به خاطر خدای بزرگ شما را نصیحت می کنم و به
شما می گویم و خدا خوش عالم است که من آنچه از دستم برآمد با جان و
مال و کوشش بانصیحت و راهنمایی راه راست بشما نشان دادم و از هیچ
چیزی در این رابطه دریغ نکردم و حالا هم می گویم و اعلام می کنم که
دیگر فریب عجم را نخورید و باور به قسم و دست زدن به قرآن و عهد و
پیمانشان و دلسوزیهایشان نکنید,
زیرا عجم نه خدا را می شناسد و نه به خدا و پیامبر( ص ) باور دارد
و نه باور به روز قیامت و حساب و کتاب دارد.نزد آنها بخاطر اینکه
کرد هستید هر چند مسلمان هم باشید گناهکار و محکوم هستید.
برای آنها
دشمن هستید,
جان و مالتان برای آنها حلال و آن را غزا می دانند. هر چند وعده ام
این نبود من بروم و شما را با این دشمن سیاه دل جا بگذارم ولی خیلی
وقت که فکر از گذشته و بزرگان ملت کرد می کنم که عجم با فریب و قسم
دروغ وحیله آنها را دستگیر کرده و کشته اند و چون در میدان نبرد
جرأت مقابله با شما را نداشته اند ناچار با دروغ و حیله آنها را
فریب داده و کشته اند.
من هم آنها
را بیاد دارم و هرگز باور به عجم ها نکرده ام. اما عجم قبل
از مراجعت به اینجا چندین بار به من خبر داده اند و با نامه و
فرستادن افراد نامدار کرد و فارس با دادن تعهد و پیمان بسیار زیاد
بوده که گویا دولت عجم نیت خیر دارد و حاضر نیستند یک قطره خون در
کردستان بریزد,
حال شما انجام تعهدات و پیمانشان را با چشم خود می بینید اگر رئیس
طایفه و عشیرتهای کرد ما خیانت می کردند و خود را به حکومت عجم نمی
فروختند ما و شما امروز حکومتمان اینگونه بر سرش نمی آمد.
راهنمایی و
وصیتم این است که بگذارید بچه هایتان بخوانند زیرا ما ملت کرد چیزی
از ملتهای دیگر کم نداریم مگر خواندن
,
بخوانید تا از کاروان ملتهای دیگر عقب نمانید. تنها خواندن اسلحه
دشمن است . مطمئن باشید و بدانید اگر اتحاد و همبستگی و آگاهی علمی
داشته باشید,
خیلی خوب بر دشمنانتان پیروز می شوید شماها نباید با کشتن من و
برادرزاده هایم چشمتان بترسد هنوز خیلی افراد دیگر مانند ما در این
راه باید از دست بروند تا به آرزو و مقصودمان برسید.
مطمئنم بعد
از ما هم خیلی افراد دیگر با حیله و فریب از بین می روند,
مطمئنم خیلی از افراد بعد از ما دنبال حیله و دروغ عجمها که از ما
هم عالمترند دچار می شوند اما امیدوارم کشتن ما پند و عبرت باشد
برای دلسوزان ملت کرد.
وصیت دیگرم
برای شما این است که از خدا بخواهید هر چه را برای این ملت خواستید
و تنها کمک از او بجویید,
اگر شما بگویید چرا شما پیروز نشدید؟ در جواب می گویم قسم به خدا
من پیروز شدم,
چه نعمتی و چه پیروزی بزرگتر از این است که حالا من بخاطر این ملت
سر و مال و جانم را فدا می کنم,
من خودم در قلبم آرزو داشتم اگر مردم به مرگی بمیرم که در حضور خدا
و رسول خدا و ملتم سرافراز و روسفید باشم,
برای من چنین مرگی پیروزی است.
دوست داران
,
کردستان خانه همه کردهاست,
چنانچه در خانه افراد این خانه هر کسی چیزی بلد است به او مسئولیت
داده می شود « یعنی عهده دار کاری می شود» و کسی حق منت ندارد
,
کردستان هم مانند این خانه است اگر ندانستید کسی ازاعضاء این خانه
کاری از دستش بر می اید بگذارید انجام دهد,
دیگر نباید سنگ جلوش انداخت و مانع او شد
,
نباید شما دلگیر شوید به اینکه یکی از شماها مسئولیتی دارد اگر کسی
پستی یا مقامی به او واگذار شد معلوم است بلد و آگاهی دارد« پس
بگذارید خدمت کند و شما هم اطاعت کنید».
برادر کرد
دوستی خیلی بهتر است از دشمنی که کینه و غرض در دل دارد
,
اگر من مسئولیت بزرگ نداشتم حالا در زیر دار اعدام نبودم بخاطر
همین نباید بر یکدیگر منت بگذارید,
آنهایی که فرمان ما را اجرا نمی کردند,
نه تنها فرمان را اجرا نمی کردند,
نه تنها فرمان را اجرا نمی کردند بلکه با ما دشمنی هم می کردند
بخاطر همین خود را خدمتگار مردم می دانیم,
حال آنها در میان زن و فرزندانشان در خواب شیرین هستند,
اما ما بنام خدمت کردن به ملت در زیر دار اعدام هستیم و مشغولیم
آخرین ساعت زندگانیم را با این وصیتنامه تمام کنم حال اگر من
مسئولیت عظیم بر دوشم نبود,
من هم مانند شما در میان زن و بچه هایم در خانه خودم در خواب شیرین
بودم.
اینکه وصیت و
راهنمایی میکنم به بعد از خودم,
این هم یکی از مسئولیتهایی است که بر دوش من است. مطمئنم اگر کسی
مسئولیتهای من را بردوش می گرفت حالا او بجای من در زیر دار اعدام
می بود.
حال من به
قصد رضای خدا و بنا به مسئولیتی که بردوش دارم مانند کردی خدمتکار
ملتش و در راه افعال خوب « امر به معروف » این چند راهنمایی و وصیت
را به شما می کنم
,
امیدوارم از این به بعد عبرت بگیرید و به نصایح و راهنمایی هایم
گوش دهید به امید خداوند بزرگ بر دشمنانتان غالب شوید.
وصیت و راهنمایی
هایی لازم قاضی محمد به ملت بزرگ کرد
1- به خدا و
انچه از طرف او و پرستش خدا و پیغمبر ( ص ) و انجام احکام دینی,
باور و عقیده راسخ داشته باشید.
2- اتحاد و
همبستگی را در میان خودتان حفظ کنید,
اعمال ناشایست در مقابل یکدیگر انجام ندهید خصوصاٌ در مسئولیت و
خدمت کردن.
3- خواندن و
نوشتن و سطح علمی خود را بالا ببرید تا کمتر فریب دشمن بخورید.
4- باور به
دشمن نکنید خصوصاٌ دشمن عجم
,
زیرا به چند علت و راه عجم دشمن شماست,
و دشمن میهن و دین شماست,
تاریخ این را ثابت کرده که دائماٌ نسبت به ملت کرد بهانه گیر است و
به کمترین گناه شما را می کشد و از هیچ گناهی نسبت به کرد بر نمی
گردد.
5- برای
زندگی بی ارزش این دنیا خودتان را نفروشید و به دشمن,
زیرا دشمن جای هیچ باوری نیست.
6-به همدیگر
خیانت نکنید,
نه خیانت سیاسی نه جانی نا مالی نه ناموسی زیرا خیانتکار نزد خدا و
مردم پوچ و بی ارزش و گناهکار است خیانت بر روی خیانتکار مرجوع می
شود« روزی شناخته خواهد شد»
7- اگر شخصی
از شما توانست کارهای شما را بدون خیانت انجام دهد او را همکاری
کنید و منت بر او نگذارید و از وی منت و بخل در مقابلش نایستید,خدا
نکند شما جاسوس بیگانه شوید بر او « رهبر و مسئولین »
8- جاهایی که
در وصیت نامه نوشته ام برای مسجد و بیمارستان و مدرسه می باشند همه
آنها را مطالبه کنید تا صورت می گیرند و نفع از آنها برده می شود.
9- شماها از
شورش و سعی و تلاش«برای رستگاری و آزادی ملت کرد» نایستید تا مانند
همه ملتها دیگر رستگار و آزاد خواهید شد. مال دنیا چیزی نیست اگر
مملکتی داشته باشید و مستقل و آزاد باشید و مال و خاک و وطن مال
خودتان می باشد این وقت است همه چیز را دارید.
10- من گمان
نمی کنم حق کسی غیر از خدا بر من باشد,
اگر کسی گمان کرد حقی بر گردن من دارد کم یا زیاد آن را از ورثه ام
مطالبه کند ثروت زیادی را جاگذاشته ام و آنرا بگیرید.
تا شما متحد
نشوید هرگز پیروز نخواهید شد از همدیگر ظلم نکنید زیرا خداوند خیلی
زود ظالم را از بین می برد و آنرا نابود می کند. این عهد و پیمان
خداوند است,ظلم
می رود و خداوند حق مظلوم را از او میگیرد امیدوارم اینها را گوش
دهید و خداوند شماها را پیروز کند بر دشمنانتان
,
چنانچه سعدی می فرماید:
مراد ما
نصیحت بود و گفتیم
حوالت با خدا کردیم و رفتیم
خدمتگزار ملت
و وطن قاضی محمد
بعد از اتمام
این وصیتنامه قاضی محمد به دادستان گفت دوست داری برایت بخوانم؟
دادستان گفت لازم نیست.
قاضی محمد
گفت : خیلی خوب است اما در شرح اسلام اعدام با چوبه دار کار
ناپسندی است اگر من را می کشید تیربارانم کنید,
اما دادستان درخواست او را رد کرد و گفت رأی دادگاه اعدام با چوب و
طناب است و این بار قاضی محمد گفت: نماز می خوانم و دستورات قبل از
مردن را انجام می دهم
,
به او اجازه دادند.
قبل از اینکه
به زیر دار اعدام برود رو به قبله کرد و هر دو دستش را بلند کرد و
از خداوند بزرگ خواست و گفت: خدایا تو شاهد هستی که من از خدمت به
ملت دریغ نکردم و قصور نکردم
,
خدایا تو شاهدی که من آنچه از دستم برآمد در راه بو و در راه رضای
تو انجام دادم. خدایا تو خودت باید حق مظلومان را از ظالمان بگیری
و در قیامت این حق را از آنها بگیری می دانم همینطور است.
ای خدای آگاه
و توانا بر هر چیزی همه ملتهای زیر دست و ملت کرد را از چنگال
دشمنان ظالم رستگار کن.آمین
سروان کیومرث
صالح می گوید: این راه و رسم و دعا ونیایش نزدیک به 20 دقیقه طول
کشید کلماتی که قاضی محمد به زبان کردی می گفت فارسی آنرا از ملای
کرد مهابادی که در آنجا حضور داشت می پرسیدم.
بعد از این
مراسمات قاضی محمد را زیر چوبه دار بردند و اعدام کردند و بیشتر از
دو دقیقه طول نکشید که جان داد ساعت به 4 نصف شب رسیده بود.
این
بار به کامیونی که محمدحسین سیف قاضی در آن بود دستور حرکت به
میدان دادند وزیر جنگ حکومت کردستان سیف قاضی وارد اتاق شد و
دادستان و ملای مهابادی و رئیس بهداری را دید فوری فهمید جریان
چیست اصلاٌ تغییر نکرد و رنگش نباخت,
دادستان حکم را برایش خواند و گفت می توانی وصیت نامه ای برای خودت
بنویسی,
فوری به
پشت میز رفت و وصیت نامه اش را در 10 صفحه نوشت,
نزدیک صبح بود که او را به میدان اعدام بردند همینکه چشمش به پیکر
پاک و مقدس یگانه رهبر حکومت کردستان قاضی محمد همیشه زنده افتاد
,
شروع به شعار دادن علیه دشمنان ظالم و ستمگر عجم نمود و مرگ بر شاه
و مرگ بر عجم را سرداد و با مشت و لگد که آن کرد قهرمان بر هر
سرباز و افسری می رسید فوراٌ به زمین می افتاد
,
غرش شیرانه سیف قاضی تمام مردم دور و بر چهار چراغ را از خواب
بیدار کرد با هر ضربه که بر سرباز و افسری وارد می کرد آوای زنده
باد قاضی محمد
,
زنده باد ملت کرد
,
زنده باد استقلال ملت کرد,
ما میریم اما ملت کرد هرگز نمی میرد,
خیال کردید. چون صدای سیف قاضی بلند بود و خودش هم آدم با هیبتی
بود و بسیار نترس و بسیاری از مردم با صدای او از خواب بیدار شدند
تا او را به زیر چوبه دار رساندند چندین افسر و سرباز عجم را با
مشت و لگد برزمین کوبید ولی چون حکومت نظامی اعلام کرده بودند کسی
جرأت نکرد از خانه خود خارج شود .عاقبت او را به چوبه دار آویزان
کردند .بعد از دو دقیقه طناب دار پاره شد دوباره او را بلند کردند
و هنوز فریاد می کشید این بار او را به چوبه دار صدر قاضی آویزان
کردند و او را نیز اعدام نمودند ساعت به 5 صبح رسیده بود.
نوبت به
ابوالقاسم صدر قاضی رسید,
اما چون نزدیک به چند ساعت در کامیون به انتظار نشسته بود کاملاٌ
گیج بود و چون با میدان اعدام چندان فاصله ای نداشت و فریاد شیرانه
سیف قاضی را نیز شنیده بود از جریان تا حدودی با خبر بود همینکه او
را به اطاق آوردند و دادستان و ملا و ما را دید شروع به خواهش و
تمنا نمود که من گناهی نکرده ام. خواهشمندم من را به تهران بفرستید
تا واقعیت بهتر روشن گردد. آخوند مهابادی به او گفت: برای شما عار
است خواهش و تمنا نکن مردانه مانند آنها « قاضی محمد و سیف قاضی »
باش,
تازه خواهش و تمنا دردی را دوا نمی کند,
حکم دادگاه باید اجرا شود پس چرا مردانه نمی میری چرا دل دشمن را
بخودت خوش می کنی
,
مردانه زندگی کرده ای
,
مردانه هم بمیر
,
این دشمنان بدکار شماها را دار می زنند.
سخنان ملای
مهابادی تأثیر عمیقی در وی گذاشت به همین خاطر نشست و شروع به
نوشتن وصیتنامه نمود.
آنچه جای
تعجب است سروان کیومرث صالح می نویسد: همینکه وصیت نامه را نوشت به
پایان رساند او را هم به میدان اعدام بردند وقتی چشمش به جنازه
قاضی محمد و سیف قاضی افتاد ناگاه بر زمین افتاد و نتوانست خود را
ایستاده نگاه دارد,
سربازان او را با آغوش به زیر چوبه دار بردند و او را نیز اعدام
کردند به این ترتیب اعدام هر سه قاضی به اتمام رسید.
رحمه الله
علیهم الی یوم الدین

ادامه سخنان کیومرث صالح خبرنگار
دربار شاه و
مجله تاج کیانی
بعد از اعدام
اتومبیلی که قبلاٌ مرا از تهران آورده بود آماده شد و کمی دورتر از
میدان چهارچراغ توقف کرده بود و وسائل ما در اتومبیل بار شده بود
با عجله هیئت دادگاه و من و چند سرباز دیگر سوار اتومبیل شدیم و
بطرف میاندوآب و تبریز به راه افتادیم.
ساعت 10 صبح
به میاندوآب رسیدیم هرگز باور نمی کردم رهبران ملی کرد تا این حد
شجاع و نترس باشند,
هنوز صدای قاضی محمد در گوشش هست که می گفت خدایا حق مظلومان را از
ظالمان بگیر,
یا ندای پرهیبت سیف قاضی که تمامی میدان و دور و بر آنرا پر کرده
بود و سیلی و مشت و لگدی که به سربازان و افسران عجم می زد هنوز
جلو چشمهایم مجسم است.
از دور
توانستم چند عکس از آنها بگیرم,
ولی تنوانستم به آنها نزدیک شوم,
بعد از اعدام هم فقط از دور توانستم از آنها عکس بگیرم,
عقیده داشتم که دعاهای قاضی مستجاب خواهد شد اما نمی دانم کی و چه
وقت؟
تمام نوشته
هایی که حال در دست دارید در شماره «61» ماهنامه ارتش سال
«1325-1946» به همین شیوه چاپ شده است.
چند مطلب
لازم:
1- متن وصیت
نامه بر بعضی از جملات و پاراگرافهای قاضی محمد قلم کشیده شده بود
و مشخص نیستند,
که مطمئن هستم عمداٌ این کار صورت گرفته است.
2-در مجله
ویژه که دربار شاه آنرا چاپ و در میان افسران ارتش پخش می نمود,
بسیاری از مطالب وصیت نامه را سانسور کرده بودند.
3- در شماره
بعدی این ماهنامه سروان کیومرث صالح می گوید به بهانه ضد امنیتی من
ویژه نامه ام هم اجازه پخش داده نشد.
4- کیومرث در
ادامه نوشته هایش می گوید: قاضی محمد به ملای مهابادی گفت وصیت
نامه را فردا برای مردم مهاباد بخوان و وصیت نامه را ه او داد ولی
بعداٌ دادستان آن را از او گرفت و گفت در آینده این فتنه خواهد شد
و آن را به من داد و من هم آنرا در ویژه نامه چاپ کردم.
5- وصیت نامه
خانوادگی و وصیت نامه و نصایح قاضی محمد برای ملت کرد با دست خط
خودش در آرشیو ارتش ایران هر دو موجود است.
6- تمام
دادگاهی و محاکمه قاضی ها و ماهنامه و ویژه نامه تاج کیانی و همه
مدارک محاکمه افسران و قیام افسران سراسر ایران
,
برای نمونه افسران خراسان,
آذربایجان,
قزوین,
شیراز,
تهران,
و اصفهان و محاکمه افسران توده ای
,
قیام ارتش شاهنشاهی
,
نیروی هوایی
,
جبهه ملی
,
طرفداران دکتر مصدق و ثریا زن شاه با اردشیر زاهدی کهنه داماد شاه
ایران در آرشیو ارتش موجود است.
7- عین این
محاکمه بدست برادر عزیز « م–م– بوکان » افتاده بود که بخاطر عواملی
نمی توان نام اصلی او را ذکر کرد,
این برادر عزیز از بوکان زحمت کشیدند و آنرا رای کاک حیدررواندزی
فرستاده و ما هم مانند مجله خه بات قوتابیان آنرا آماده و در
اختیار روزنامه نگار آقای بدرالدین صالح قرار دادیم و او هم مجدداٌ
آن را بررسی نموده و برای شما خوانندگان عزیز آماده کرده تا مورد
استفاده همگان قرار گیرد.
8- اخیراٌ
کتابی تحت عنوان اسرار محاکمه قاضی محمد و یارانش تألیف دکتر رحیم
سیف قاضی گردآوری و ترجمه محمدرضا سیف قاضی چاپ و منتشر شده که
اکثر مطالب این کتاب سانسور شده و نکات مهم که ما در این کتاب آن
را بیان کردیم حذف شده و در آخر کتاب بخش تصاویر,
عکسی را جعل نموده که گویا این عکس مربوط به افراد سرشناس مهاباد
است که حکم اعدام قاضی ها را تأیید نموده اند,
در این باره باید گفت که این مطلب اساساٌ سحت ندارد و این عکس
مربوط به افتتاح «شیرخورشید,
هلال احمر» بیمارستان مهاباد است و تا اکنون از طرف شخصیتهای زنده
زمان قاضی محمد که در حال حاضر در مهاباد زندگی می کنند راجع به
افرادی که زیر عکس نامشان نوشته شده تأیید نگردیده است و لذا این
کتاب فاقد هر گونه سند و مدرک تاریخی است. و تنها مطالب و سخنانی
است که مترجم آن از روی حساسیت مسئله و زدن مبلغی پول به جیبش این
کار را کرده که ضرر آن بیشتر به نفع آن است« مترجم»
منابع و مأخذ
1-
ویژه نامه «تاج
کیانی» ویژه ستاد ارتش
2-
ماهنامه ستاد
ارتش ایران شماره 44 تا 75
|